X
تبلیغات
www.kianchat.ir




www.kianchat.ir

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
كدهاي جاوا
 
پست ثابت
 

مجموعه تصاویر زیبا ساز وبلاگ و سایت welcome


chat.kian-chat.com

ادرس جدید چت روم

کاربران عزیز برای ورود به صفحه کاربری خود اینجا کلیک کنید


 

[+] نوشته شده توسط بهار در 9:26 | |                              

 

میشنوی؟
 

  صدای آرامش را میشنوی ؟؟؟ 

  گوش کن خوب گوش کن ... 

  صدای قلبت را بشنو همین صدا مرا آرام میکند. 

مصطفی کریمی ا


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 12:44 | |                              

 

عید اومد
  بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز

                                بهار زندگیتان بی انتها...

عیدتون مبارک


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 20:58 | |                              

 

 

عکس های خنده دار و دیدنی روز ! (68) www.taknaz.ir


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 14:59 | |                              

 

یادش بخیر...
 
سلام من احسانم مطلبی نداشتم

بذارم اومدم همین جوری یک چیزی بنویسم و برم

الان اومدم وب کیان چت روم دیدم خیلی

از اون خاطره های قدیم برام تکرار شد خاطره های

بیاد ماندنی خاطره های تلخ و شیرین که

هر کدوم در جای خودش واقعا قشنگ بود

دلم برای خیلی از بچه های کیان چت

تنگ شده ابجی گیسو،داداش ماهان،

ابجی سوگل،ابجی نفس،اوچینو که

اخر نفهمیدم کیه هههههههههه

اره یادش بخیر خاطرات خوبی بود

خیلی خوب گذشت و گذشت و میگذرد...

و ما هم چنان با خاطرات میسوزیم و میسازیم...


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 13:53 | |                              

 

تنهایم..........
  وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….

میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم



برچسب‌ها: ساغرتنها

 

[+] نوشته شده توسط ساغر در 20:2 | |                              

 

دلم میخواهد
  دلم ميخواهـــــــــــد ....



شـــــــب باشد...



مـــــن باشم و تـــــــــو ....



بـہ خيــــالم تـــــــو خــــــــواب باشے ...



نگــــــــاهت کنم...



آرام ببوســــــــــــمت...



نوازشـــــــت کنـــــــــــــم...



و آرام بگويم دوستـــــــــــــــت دارم ...


و تمـــــــام حرفهاے دلم را کـہ



وقتے نگــــــــــاهم ميکنے ، نميتوانـــــم بگويم



عاشقــــــــانـہ نجوا کنم...


و تـــــــــــو در سکوت بشنوے و



از عشقـــــم سر کيف شوے ، امــــــا ...



چشمـــــــــــانت را باز نکنے و بـہ خيــــالم خواب باشے...



مـــــن هم بـہ خيالت ندانستم کـہ بيــــدارے...

برچسب‌ها: ساغرتنها

 

[+] نوشته شده توسط ساغر در 15:35 | |                              

 

 

از کسانیکه از من متنفرند ممنونم ، آنها مرا قویتر می کنند .


از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم ، آنها قلب مرا بزرگتر می کنند .


از کسانیکه مرا ترک می کنند ، ممنونم آنان به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .


از کسانی که با من می مانند ممنونم ، آنان به من معنای عشق و دوستی را نشان می دهند.


 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 11:0 | |                              

 

تفاهم در خیانت
 

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت
می خواهم ازدواج کنم پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند پدر ناراحت شد
صورت در هم کشید و گفت من متاسفم به جهت این حرف که می زنم
اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم مادرش لبخند زد و گفت
نگران نباش پسرم تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی
چون تو پسر او نیستی!!!!!!


 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 10:54 | |                              

 

ملاقات با خدا
 
پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ((
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟((
خدا جواب داد :
)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن
"شیخ بهایی


 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 10:31 | |                              

 

 


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 23:21 | |                              

 

 


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 23:20 | |                              

 

 


 

[+] نوشته شده توسط احسان در 23:13 | |                              

 

  یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

نه از تو ...

هی فکر می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند

انگار این قلم

جز با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

در گوشه های خالی قلبم

در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود

مثل درخت در دل من ریشه کرده ای

 

تبادل لینک اتوماتیک


برچسب‌ها: ساغرتنها

 

[+] نوشته شده توسط ساغر در 19:46 | |                              

 

گورستان.............
 
گورستانها پر از افراديست که می پنداشتند
چرخ دنيا بدون آنها هرگز نمی چرخد.............

 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 11:28 | |                              

 

فکرکردن..............
 
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!
دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.
زندگي همين است!

 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 11:11 | |                              

 

آرامش..........
 
آرامش، محصولِ تفکر نیست.
آرامش، "هنرِ نیندیشیدن" به انبوهِ مسائلی ست که "ارزشِ فکر کردن" ندارند.

 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 11:5 | |                              

 

آنقدر زمین خورده ام......
 
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است ...
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام ...

 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 11:4 | |                              

 

 

. آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .


 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 13:26 | |                              

 

مردم.................
  در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.



 

[+] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 13:24 | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش قالبساز &